تبلیغات
آن روزها گذشت دگر آرزو مکن

آن روزها گذشت دگر آرزو مکن
 
قالب وبلاگ
نویسنده
میخونمشون
شما هم بخونید
من اعتراف میکنم که ذهنم امروز هنگ کرده البته نه دقیقا امروز ، که چند روزی هست  دارم با این مشکل دست و پنجه نرم میکنم . انگار واژه ها باهام قهرن .کودک درونم که همیشه با چنگ و دندون برای ادامه ی حیاتش تلاش می کنم  آنچنان ازمن فراریه تو گویی من لولو اَم ...
هیچ علاقه ای برای شروع مکالمه با اطرافیانم ندارم 
چنان لب بستم از گفتن که گویی 
دهان بر چهره زخمی بود و به شد 
هر روز تعدادی از کارهایی که تو برنامه ی روزانه ام هستند انجام نشده باقی میمونن . موضوعاتی تو ذهنم هستند اما تو چیدن واژه ها کنار هم موندم . البته قسمت اعظمش مربوط میشه به آب و هوای این فصل سال . در کل دچار بی نشاطی عظیمی گشته ایم .
همین دیگه . 
این تریبون وبلاگ ، اینم شما . تشریف بیارین ایندفعه شما صحبت بفرمایید .


+ «عقلها پیشوایان افكارند، و افكار پیشوایان قلب ها، و قلب ها پیشوایان حواس، و حواس پیشوایان اعضا و جوارح.»
                                                                                                     
                                                                                       امیر المومنین 

پیشاپیش ولادت امیر المومنین حضرت علی علیه السلام رو  خدمت همه ی مردان و پدران با غیرت و پر مهر سرزمینم تبریک میگم . یاد پدران عزیزی هم که در جمع ما نیستن گرامی . 

در مصاف مشکلات زندگی / کنده شد از پا بسی شلوارها  
از گرانی ، وز فشار بی امان / مندرس ماتحت  خس از خارها 

++چندی پیش یکی از دوستان وبلاگی طی پستی از خواننده ها درخواست کرده بود که بیان بگن چه رنگی براشون متصور هستن تا ایشون هم در مقابل رنگی از خواننده ها که در تصورشون هست رو بنویسن . جالبه رنگی که برای من انتخاب نوموده بودن تا جائیکه یادمه قرمز آتشی - تند و تیز- بود  .

هر چند من خودم به شخصه معتقدم دارای رنگ واحدی نیستم ( نه اینکه فکر کنین بوقلمون صفت هستما ... نخیر ... منظورم اینه که با توجه به احوال درونی و شرایط روحی رنگ روح و روان آدم متغییره تا جائیکه دروغ چرا ،حتی گاهی، بندرت البته ،حس میکنم روحم به رنگی قهوه ایِ متمایل به زرد میزنه  و حتی گاهی حس میکنم بوی کلاغ مرده ازش به مشام میرسه . اما خب همه ی اینا به کنار، برای تنوع  هم که شده تشریف بیارین و رنگی که واقعا و حقیقتا از بانو آریا تو ذهنتون دارین مرقوم بفرمائین. 


+++ ادامه ی مطلب گزیده ای از مثنوی هست . 
حوصله داشتین سر بزنید . البته بی خیال شدن هم گزینه ایست .












باغبانی چون نظر در باغ کرد / دید چون دزدان به باغ خود سه مرد / یک فقیه و یک شریف و صوفیی / هر یکی شوخی بُدی لا یوفیی / گفت با اینها مرا صد حجت است / لیک جمع‌اند و جماعت قوت است / بر نیایم یک تنه با سه نفر / پس ببرّمشان نخست از همدگر / هر یکی را من به سویی افکنم / چون که تنها شد سِبالش بر کنم / حیله کرد و کرد صوفی را به راه/ تا کند یارانش را با او تباه/ گفت صوفی را برو سوی وثاق / یک گلیم آور برای این رفاق / رفت صوفی گفت خلوت با دو یار / تو فقیهی وین شریفِ نامدار / ما به فتوای تو نانی می‌خوریم / ما به پرّ دانشِ تو می‌پریم / وین دگر شه‌زاده و سلطان ماست / سید است از خاندان مصطفاست / کیست این صوفی شکم‌خوار خسیس / تا بود با چون شما شاهان جلیس / چون بباید مر ورا پنبه کنید / هفته‌ای بر باغ و راغ من زنید / باغ چه بود جان من آن شماست / ای شما بوده مرا چون چشم راست / وسوسه کرد و مریشان را فریفت / آه کز یاران نمی‌باید شِکیفت / چون بره کردند صوفی را و رفت / خصم شد اندر پیش با چوب زفت / گفت ای سگ صوفیی باشد که تیز / اندر آیی باغ ما تو از ستیز / این جُنَیدت ره نمود و بایزید / از کدامین شیخ و پیرت این رسید / کوفت صوفی را چو تنها یافتش / نیم کُشتش کرد و سر بشکافتش / گفت صوفی: "آنِ من بگذشت لیک، / ای رفیقان پاسِ خود دارید نیک!" / مر مرا اغیار دانستید هان / نیستم اغیارتر زین قلتبان / آنچه من خوردم شما را خوردنیست / وین چنین شربت جزای هر دنیست / این جهان کوهست و گفت و گوی تو / از صدا هم باز آید سوی تو / چون ز صوفی گشت فارغ باغبان / یک بهانه کرد زان پس جنس آن / کای شریف من برو سوی وثاق / که ز بهر چاشت پختم من رُقاق / بر در خانه بگو قَیماز را / تا بیارد آن رقاق و قاز را / چون بره کردش بگفت ای تیزبین / تو فقیهی ظاهرست این و یقین / او شریفی می‌کند دعویّ سرد / مادر او را که می داند که  کرد / بر زن و بر فعل زن دل می‌نهید / عقل ناقص وانگهانی اعتماد / خویشتن را بر علی و بر نبی / بسته است اندر زمانه بس غَبی / هر که باشد از زنا و زانیان / این بَرَد ظن در حق ربانیان / هر که بر گردد سرش از چرخها / همچو خود گردنده بیند خانه را / آنچه گفت آن باغبان بوالفضول / حالِ او بُد دور از اولاد رسول / گر نبودی او نتیجهٔ مرتدان / کی چنین گفتی برای خاندان / خواند افسونها شنید آن را فقیه / در پِیَش رفت آن ستمکار سفیه / گفت ای خر اندرین باغت که خواند / دزدی از پیغمبرت میراث ماند / شیر را بچّه همی‌ماند بدو / تو به پیغمبر چه می مانی بگو / با شریف آن کرد مرد ملتجی / که کند با آل یاسین خارجی / تا چه کین دارند دایم دیو و غول / چون یزید و شمر با آل رسول / شد شریف از زخم آن ظالم خراب / با فقیه او گفت ما جستیم از آب / پای دار اکنون که ماندی فرد و کم / چون دُهُل شو زخم می‌خور در شکم / گر شریف و لایق و همدم نیم / از چنین ظالم ترا من کم نیم / مر مرا دادی بدین صاحب غرض / احمقی کردی ترا بئس العوض / شد ازو فارغ بیامد کای فقیه / چه فقیهی ای تو ننگ هر سفیه / فتوی‌ات اینست ای ببریده‌دست / کاندر آیی و نگویی امر هست / این چنین رخصت بخواندی در وسیط / یا بُدَست این مساله اندر محیط  / گفت حق استت بزن دستت رسید / این سزای آنک از یاران برید!

مولانا- مثنوی معنوی



[ پنجشنبه 2 خرداد 1392 ] [ 03:13 ب.ظ ] [ A-R-I-Y-A ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


کاش می شد باز هم برگشت تا آن روزها...
............................
وقتى دلت میگیرد...جلوى آینه مى ایستى... رژلب مى زنى...کمى عطر...
نیش خندى میزنى به خودت...
به دلتنگى هایى که برایشان نقاب مى دوزى...
لباس رنگى ات را مى پوشى...
موهایت را مى بندى...
چند دانه اى مروارید به بغض هایت مى آویزى
در آخر آنقدر زیبا مى شوى که همه شک مى کنند,
محال است بفهمند که
"دلتنگ ترینی "

آمار سایت
مهربونای امروز : نفر
نگاههای قشنگ دیروز : نفر
كسانیکه زحمت کشیدن : نفر
عزیزان این ماه : نفر
نازنینان ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

بازیچه

  • خسوف