آن روزها گذشت دگر آرزو مکن
 
قالب وبلاگ
نویسنده
میخونمشون
روزی که برای اولین بار رفتم استخر خوب یادمه . شنا بلد نبودم و دوست نداشتم برم اما به اصرار چند نفر از بستگان که کلی تو گوشم خوندن که خوش میگذره و هواتو داریم و اصلا خودمون بهت شنا کردن یاد میدیم و این حرفا ... رفیق قافله شون شدم .اونا هم نامردی ببخشید نازنی نکردنو تا پامو گذاشتم تو آب شروع کردن به پاشیدن آب و هل دادن من بیچاره . 
چشمتون روز بد نبینه ، شوخی و خنده همان و سر خوردن پای بنده همان .تو عمق یک متری رفتم زیر آب و چون نمیدونستم چیکار باید کنم نزدیک بود غزل خداحافظی رو بخونم . اما بالاخره پس از اینکه مقادیر فراوانی از آب گوارای استخر رو به درون دستگاه گوارشی و تنفسی و شنوایی فرستادم همراهان شفیق اما جلبکم ملتفت موضوع شدن و پیکر نیمه جانم رو از آب کشیدن بیرون .
همین اتفاق باعث شد که تا مدت ها از آب بترسم .البته این موضوع مربوط میشه به دوران نوجوانی . بعد هم که بزرگتر شدم و ترس از بین رفت آنچنان دنیا بر ما سخت گرفت که اصلا یادم رفت آریایی هم وجود داره . و این چنین شد که تو روز و روزگاری که خیلیا تو زیر آب زنی و زیر آبی رفتن خبره هستن من حتی شنای ساده رو هم بلد نیستم .
شنیدم آخرالزمان هم که بشه شهر ما رو سیل میبره .اگه تا اون موقع زنده مونده باشم قطعا از اولین خدابیامرزها خواهم بود .
این دحکده ی عابی پارث هم هر روز پیامک میده که جان من پاشو بیا. مرگ من پاشو بیا . اصن نصف قیمت باهات حساب میکنم پاشو بیا . به خاطر این عزیز دل انگیز هم که شده تصمیم گرفتم برم شنا یاد بگیرم .
یه مجتمع ورزشی جدید تقریبا نزدیک محل سکونتمون افتتاح شده . از همون در ورودی که وارد مجتمع میشی یه حس کاذب مرفه بیدردی به آدم دست میده که قابل توصیف نیست .راهی دفتر مجتمع میشم و از خانوم متصدی در مورد خدمات مجتمع سوال می کنم . یه نگاه به ظاهرم میکنه ... فک میکنم یاد ورزشکاران ، دلاوران و این حرفا افتاده که در مورد پیشینه ی ورزشی و باشگاه قبلیم سوال می کنه .با لبخند بهش میگم گول ظاهرمو نخورین . ارثیه ی پدریه . من تو تنها رشته ای که تخصص دارم رشته ی فرحبخش فوتبال دستیه .تازه کلی تمرین کردم تا یاد گرفتم به خودمون گل نزنم .
خانوم متصدی کلی می خنده و بعد در مورد خدمات مجتمع و قیمت هاشون که روح آدمو به اهتزاز در میاره توضیحات مکفی رو میده و بانو آریا هم پس از تشکر با تفکری عمیق راهشو به سمت بیرون از مجتمع در پیش میگیره .
تو راه برگشت یاد خاطرات باشگاهی که چند وقت پیش برای مدت خیلی کوتاهی رفتم افتادم . یاد روز اول و خانومای بامزه ای که اونا هم مثل من روز اولشون بود و فکر کردن من مربیشونم و دوره ام کردن .اما وقتی فهمیدن برا سلامتی و علاج واقعه قبل از وقوع و ...اومدم غش غش خندیدن . 
یاد خانومایی که با کلی قر و فر و میزانپلی و شینیون و رنگ و روغن میومدن و من همش تو این فکر بودم که اینا کی از خواب پا شدن که تو این ساعت با این سر و وضع اینجان .
یاد مسئولی که اجازه نمیداد با کفش مخصوص تو سالن بدویم و عقلش نمی رسید دویدن پا برهنه چه آسیبهایی به ستون مهره ها و کمر میزنه .
یاد اون یه باری که تو باشگاه رفتم رو ترد میل و از قوانین که مثلا هر ده دقیقه یه بار ترد میل ها رو خاموش میکنن، اطلاعی نداشتم. سرعتمو که حسابی بردم بالا یهویی تردمیل ها رو خاموش کردن و نزدیک بود سنکوپ کنم .
دست آخر هم بعد از یکی دو هفته عطاشو به لقاش بخشیدم و برگشتم سر ورزشهای زاغه نشینی خودم تو کوه و بیابون و خونه ...


+ اوقاتی می رسد که قلب تو قادر نخواهد بود حتی یک کلمه  حرف بر زبانت بگذارد . می دانم . میفهمم. ( کمدی انسانی - ویلیام سارویان - ترجمه ی سیمین دانشور )

++اگر بشر بتواند سرعت اینترنت را از آنچه در ایران هست کمتر کند میتواند به گذشته سفر کند .( سفرنامه ی انیشتن - پژوهش در نظریه ی نسبیت )

+++این لینک رو دوست نازنینی  پیشنهاد کرده . همینجا ازش تشکر میکنم . خیلی عالی بود . اولین بار بود که شنیدم . بسیار لذت بردم . کار نامجو رو هم خیلی دوس دارم اما این بسیار بیشتر به دلم نشست . اگر از دوستان کسی  mp3  شو داره ممنون میشم برام لینکشو معرفی کنه . قسمتهای ابتدایی هم جالبه اما اگه حوصله شو نداشتین از دقیقه ی شش به بعد رو  تماشا کنیدلطفا . 

++++نوابغ عزیز دل انگیز تشریف بیارین جواب این معمای دو قسمتی  رو بگین ببینم آی کیو تون در چه حده .
1) یک عدد فیل رو با سه حرکت درون یخچال قرار دهید .
2) یک عدد زرافه رو با چهار حرکت درون یخچال قرار دهید .
راهنمایی : در مورد سایز یخچال در صورت مسئله اشاره ای نشده است . 
به برندگان یکی از این جوایز اعطا میشه 
* * * * * 
فروغ جان خیلی مخلصیم :)


*یه چی هم در ادامه ی مطلب بخونید 
 
کهنه صرافان دنیا ، از تصرف می خورند / از عدالت می نویسند ، از تخلف می خورند 
می نویسم : " دوستان ! معیار خوبی مرده است " / دوستان خوب من تنها تاسف می خورند 
این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب نیست / ناقدان از سفره ی چرب تعارف می خورند 
عاشقان هم گاهگاهی ناز عرفان می کشند / عارفان هم دزدکی نان تصوف می خورند 
یوسف من!  قحطی عشق است ، اینان را بهل !/ کلفت دین اند و دنیا از تکلف می خورند 
آخر این قصه را من جور دیگر دیده ام / گرگ ها را هم برادر های یوسف می خورند 


                                                                                        علیرضا قروه 

[ پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 ] [ 02:05 ب.ظ ] [ A-R-I-Y-A ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


کاش می شد باز هم برگشت تا آن روزها...
............................
وقتى دلت میگیرد...جلوى آینه مى ایستى... رژلب مى زنى...کمى عطر...
نیش خندى میزنى به خودت...
به دلتنگى هایى که برایشان نقاب مى دوزى...
لباس رنگى ات را مى پوشى...
موهایت را مى بندى...
چند دانه اى مروارید به بغض هایت مى آویزى
در آخر آنقدر زیبا مى شوى که همه شک مى کنند,
محال است بفهمند که
"دلتنگ ترینی "

آمار سایت
مهربونای امروز : نفر
نگاههای قشنگ دیروز : نفر
كسانیکه زحمت کشیدن : نفر
عزیزان این ماه : نفر
نازنینان ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

بازیچه

  • خسوف