تبلیغات
آن روزها گذشت دگر آرزو مکن

آن روزها گذشت دگر آرزو مکن
 
قالب وبلاگ
نویسنده
میخونمشون
شما هم بخونید
یکی بود یکی نبود . سال ها پیش از این لحظه ای که در خدمتتون هستم پیرمرد نازنینی بود که عاشق گل ها و بچه ها بود . عاشق طبیعت بود . عاشق شعر و مطالعه بود . به جرأت می تونم بگم که یکی از بندگان واقعی و نیک خدا روی زمین بود . ما همیشه به اسم صداش می کردیم اما بعدها شنیدیم که دوست داره باغبون صداش کنن . ما هم طبق میل خودش باغبون صداش کردیم . هیچوقت ازش نپرسیدم که کار و بارش قبلا چی بوده و چطور شده که تصمیم گرفته تا به کار باغبونی مشغول بشه . چون میدونستم که خودش هم چندان تمایلی به گفتگو در مورد گذشته نداره . فقط ما بین صحبتاش متوجه شده بودم که بچه هاش خارج از کشور هستن . به کارش واقعا عشق می ورزید و تنها مبلغ ناچیزی رو اونم به اصرار کارفرماش بابت دستمزد  می گرفت .روزها گذشت تا اینکه من به جبر روزگار به نقطه ای دیگر از جغرافیای هستی برای گذران زندگی منتقل شدم اما گاهی که گذرم به محل کار باغبون می افتاد جویای احوالش می شدم .
تا بالاخره روزی با خبر شدم که باغبون راهی سفر تنهایی خودش برای دیدار با معبودش  شده . نیازی به گفتن اینکه چقدر از شنیدن این خبر متاسف شدم نیست . اما میدونستم که بسیار مشتاق این سفر بود .دلم به حال اون همه گل و نهال و درختی که باغبون عاشقانه بهشون رسیدگی میکرد میسوخت . 
همه ی اینا رو گفتم تا بهتون بگم که به تازگی با وبلاگی آشنا شدم که به محض دیدن اسم نویسندش یاد همون باغبون پیر خودمون افتادم و حجمی از خاطرات گذشته برام زنده شد.
ازتون میخوام که حتما به این وبلاگ سر بزنید و به نویسندش یا علی بگید و خواننده ی روایت زندگی با طعم پاستیل نوشابه ای از زبان باغبون پیرش باشید .


+ جالب انگیز : یه دوره ی آموزشی رو از این هفته شروع کردم .استاد جلسه ی اول قوانین کلاس رو برامون  شرح داد. یکی از قوانین این هست که اگه کسی بیش از پنج دقیقه تاخیر داشته باشه جلسه ی بعد باید برای همه شیرینی بگیره و گرنه  نمیتونه تو کلاس شرکت کنه . 

++ نیسان نامه : پشت یک اژدهای آبی نوشته بود که " کشتی عشق مرا موج نگاه تو شکست " دوست با ذوقی هم در ادامه ش سرودن " بی شرف این چه نگه بود که در من کردی " 
* من هلاک این نیسان نوشتام . اصن یه وضی ...

+++ شیدا نوشت : یه کتاب اخیرا به دستم رسیده . حیرانش شدم . این کتاب مجموعه اشعار آقای کامران رسول زاده  بنام  * فکر کنم باران دیشب مرا شسته امروز "تو " ام * هست . اشعارش کوتاه و به زبانی ساده اما بسیار دلنشین هست .

تمام دنیا       محله ی کوچکی ست    که تو در آن متولد می شوی     و من      میان بازی بچه های محله        به عشق تو         پیر می شوم ...
..........................
من از احتمال  حضور تو در جهان          زنده ام ،         خیال کن که واقعا باشی ...         بی هیچ احتمالی          نخواهم مرد ....

آقای رسول زاده هم شاعر هست هم ترانه سرا  و هم تجربه ی خوانندگی داره.





[ پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 ] [ 10:30 ق.ظ ] [ A-R-I-Y-A ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


کاش می شد باز هم برگشت تا آن روزها...
............................
وقتى دلت میگیرد...جلوى آینه مى ایستى... رژلب مى زنى...کمى عطر...
نیش خندى میزنى به خودت...
به دلتنگى هایى که برایشان نقاب مى دوزى...
لباس رنگى ات را مى پوشى...
موهایت را مى بندى...
چند دانه اى مروارید به بغض هایت مى آویزى
در آخر آنقدر زیبا مى شوى که همه شک مى کنند,
محال است بفهمند که
"دلتنگ ترینی "

آمار سایت
مهربونای امروز : نفر
نگاههای قشنگ دیروز : نفر
كسانیکه زحمت کشیدن : نفر
عزیزان این ماه : نفر
نازنینان ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

بازیچه

  • خسوف