تبلیغات
آن روزها گذشت دگر آرزو مکن

آن روزها گذشت دگر آرزو مکن
 
قالب وبلاگ
نویسنده
میخونمشون
شما هم بخونید
بالاخره امروز به حول و قوه ی الهی شرایط نگارش سفرنامه ی آریا بانو مهیا شد. البته اگر تصور می کنید که با سفرنامه ای همچون ناصر خسرو یا ابن بطوطه روبرو خواهید شد باید بگویم که بهتر است هم اکنون صفحه را ببندید و به امور مهم زندگی بپردازدید.
البته یکی از فانتزی های کل دوران زندگیم این بوده و هست که جهانگردی کنم و کلا سفر رو خیلی دوست دارم . اما به دلایل عدیده ،هم اکنون که در محضر انور شما گرامیان هستم حتی تا شابدالعظیم هم نمی توانم بروم. بگذریم ...
عرض به خدمتتون که مقصد این سفر سه روزه ولایتم بود . همان ولایتی که جان قربان جانان می کند ... همان ولایتی که سرمه ی چشم از غبار کفش مهمان می کند ...
واما هدف از سفر راهی نمودن 1+5 بانوی تُرک به سرزمین وحی جهت انجام مناسک عمره ی مفرده بود .آن هم چه بانوانی که بنده با این همه دبدبه و کبکبه !!!!!خود را در مقابلشان همچون مولکولِ هاش دو اُ در مقابل پسیفیک اُشِن میپندارم .
1+5 بودنشان هم حکایتی جالب دارد . از این قرار که 5 بانوی سلحشور بالای 50 سال و آن یک عدد طفلک که مسئولیت گروه را نیز بر عهده دارد 25 ساله میباشد.(جان من پارادوکسی این چنین به عمرتون مشاهده نومودین؟ پارادوکسمونم آریائیه)
و اما اصل داستان از زمانی آغاز شد که پنج سال پیش این پنج بانوی فاخر اتخاد تصمیم نومودند که همگی باهم و کاملا فمنیستی سفری به سرزمین وحی داشته باشند . و مسئولیت خطیر ثبت نام این محترمان مکرم نیز بر گردن نحیف اینجانب دایورت گردیده شد.ما هم بسیار خاشعانه انجام کلیه ی امور محوله را پذیرفتیم و یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ...
اما از آنجایی که خوش شانسی امری ژنتیکی در خاندان ما محسوب میشود طی قرعه کشی انجام شده از سوی سازمان حج و زیارت اسامی این عزیزان دل انگیزم دقیقا در اولویت های آخر قرار گرفت.
چه بگویم از مرارت هایی که آریای غریب و مظلوم طی این پنج سال متحمل شد . چرا که از نظر این عزیزان بنده نماینده ی قانونی و تام الاختیار ملک عبدالعزیز بودم و هر زمان که چهره ی مرا مشاهده مینمودند و یا صدای مرا از طریق خطوط اختراع شده توسط گراهام بل می شندیدند اولین کلامشان پس از سلام و احوالپرسی این بود : " از عمره ی ما چه خبر ؟"
هر چه هم من برایشان با این زبان قاصرم توضیح میدادم که من مقصر نیستم و اولویت ها بر اساس قرعه کشی انجام شده، تعیین شده و اولویت شما آغاز سال 92 اعزام خواهد شد و من ولیعهد پادشاه عربستان نیستم و تنها وظیفه ی ثبت نام شما را به عهده داشتم سودی نداشت و آنها هر بار به ریش عمه ی بیچاره ی من میخندیدند و هر چه من میگفتم که عمه من ریش ندارد که به ریش اش بخندید ولی در عوض می توانید به هر جای دیگرش که عرف تعیین نوموده بخندید اما در کل خوبیت ندارد و این بنده ی خدا مگر کم از دست من عذاب کشیده است  و مگر خودتان عمه نیستید ، مفید فایده واقع نمی شد .
خلاصه این پنج سال پس از حرف و حدیث های فراوان سپری گشت و اواخر اسفند 91 فرا رسید .بنده هم به عنوان باعث و بانی ماجرا باید حتما در صحنه حضور پر رنگی می یافتم . 
این سه روزی که منزل پدری بودم فقط کار بود و کار . شبها ساعت دوازده و یک تن خسته و رنجور خود را به زور به رختخواب میرساندم و صبحها ساعت شش با نوای بیدار شو مومن گوشیم از رختخواب بر می خواستم وتا شب همچنان سر پا بودم  . شکر خدا همه ی کارها و برنامه ها و مراسم به نحو احسن انجام پذیرفت .از بابت اون پنج بانوی خود مختار نگرانی نداشتم . کلی هم سفارش کردم که حداقل این دوازده روز دست از استقلال و خود مختاری بردارید و به حرف سر گروهتون گوش بسپارید .قول دادن که بچه های خوبی باشن و اذیت نکنن . اما با این حال روز بدرقه شون تو فرودگاه اوضاعی بود که نگو . به همراه سر گروهشون یکی شونو از کرانه ی باختری فرودگاه یافتیم .یکی شونو از غرب وحشی .اون یکی رو از شرق دور که مشغول رو بوسی و خداحافظی با دخترخاله و عروس عمه و زن دایی بودند.
خلاصه جمعشون کردیم و راهی شون نمودیم . خدا به همراهشون ... هر روز جویای احوالشون هستم . به لطف باریتعالی تا کنون که بچه های خوبی بودن و مشکل خاصی پیش نیومده . سال تحویل رو کنار خانه ی خدا هستند .
فدای همه شون بشم من، که وقتی برق چشماشونو میدیدم تمام خستگی هام در میشد.تک تک شون برام عزیز هستند . خصوصا مادرم که تمام هستی منه.
هفته ی دیگه دوباره راهی ولایتم .این بار کمی بیشتر می مونم .شاید فرصتی پیش بیاد و بتونم گشت و گذاری هم تو شهر داشته باشم 

+ وقتی زنگ زدم تور زیارتی تا آدرس جایی که وسایل حجاج رو یک روز قبل از سفرشون باید تحویل بدیم بپرسم رئیس آژانس مسافرتی به اسم سالن که رسید گفت سالن مستکبرین ... گفتم بله ؟ گفت سالن مستکبرین ... چشمام از تعجب گرد شده بود ... حدود پنج بار پرسیدم و ایشون هر پنج بار همینو تکرار کرد ... گفتم حاج آقا اسم قحط بود .گفت مگه چشه دخترم ؟ گفتم آخه مستکبرین هم شد اسم ؟جواب داد نه ه ه ه ه ... مستکبرین ... مستکبرین ... وقتی کسی از سفر میاد میریم به استقبالش ... تازه فهمیدم منظورش مستقبلین هست و با لهجه که تلفظ میکنه مستکبرین شنیده میشه ... گفتم حاج آقا لهجه تون خیلی خفنه ها . جواب داد : خب ترکم دیگه . گفتم بله در جریان هستم زنده باشین 

[ پنجشنبه 24 اسفند 1391 ] [ 07:04 ب.ظ ] [ A-R-I-Y-A ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


کاش می شد باز هم برگشت تا آن روزها...
............................
وقتى دلت میگیرد...جلوى آینه مى ایستى... رژلب مى زنى...کمى عطر...
نیش خندى میزنى به خودت...
به دلتنگى هایى که برایشان نقاب مى دوزى...
لباس رنگى ات را مى پوشى...
موهایت را مى بندى...
چند دانه اى مروارید به بغض هایت مى آویزى
در آخر آنقدر زیبا مى شوى که همه شک مى کنند,
محال است بفهمند که
"دلتنگ ترینی "

آمار سایت
مهربونای امروز : نفر
نگاههای قشنگ دیروز : نفر
كسانیکه زحمت کشیدن : نفر
عزیزان این ماه : نفر
نازنینان ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

بازیچه

  • خسوف