تبلیغات
آن روزها گذشت دگر آرزو مکن

آن روزها گذشت دگر آرزو مکن
 
قالب وبلاگ
نویسنده
میخونمشون
شما هم بخونید
سلام
راستش امروز طبق برنامه ریزی قبلی قرار بود با پست جدیدی غیر از آنچه که هم اکنون مقابل چشمان نازنینتان قرار دارد در خدمتتون باشم اما چون از طرف دو نفر از دوستان و خوانندگان گل وبلاگ به یک بازی وبلاگی دعوت شدم ،فعلا اون پست رو گذاشتم برای فرصتی دیگر و وارد این بازی شدم .
عنوان این بازی "داستان وبلاگ نویسی من" هست و روش بازی هم به این صورته که نویسنده ی وبلاگ داستان آغاز به کار وبلاگ نویسی خودش رو شرح میده و در نهایت هم سه نفر رو به این بازی دعوت میکنه.
اگه خیلی به ابتدای ماجرا برگردیم باید بگم اولین جرقه ی کار وبلاگ نویسی من در نانوایی زده شد حتما با تعجب از خودتون میپرسین چطور ممکنه ؟ خب من الان براتون توضیح میدم که چطور ممکنه ...
شاید حدود دو سال و اندی پیش بود مشغول رانندگی در مسیری بودم که خیلی هم گذرم به آن  مناطق نمی افتد. در همین حین چشمم به عابر پیاده ای افتاد که در حال حمل یک عدد نان سنگک عظیم الجثه بود. پیش خود اندیشیدم که ،به یقین منبع تولید همچین نانی باید همین نزدیکی ها باشد . از آنجا که علاقه ی وافری به نان سنگگ دارم ،حین رانندگی مشغول کنکاش اطراف، جهت یافتن نانوایی بودم .غافل از آنکه نا خود آگاه سرعتم به شدت کاهش یافته و متعاقب آن رانندگان صبور سایر وسایل نقلیه با بوقهای ممتد و چراغ و حرکات پانتومیم دست و صورت، سعی در ایجاد روابط دیپلماتیک دارند، اما ،زهی خیال باطل ...
خلاصه پس از مرارت های بسیار، نانوایی را یافتم و به درونش اندر شدم... طلب نان نومودم و منتظر شدم. بناگاه نوای شیش و هشت دل انگیزی که از گوشی مجهول المکان آقای شاطر پخش میشد گوشهایم را مورد نوازش قرار داد...
* همه چی آرومه ... من چقد خوشبختم ...غصه ها خوابیدن ... و الی آخر*.الله اکبر از اینهمه مثبت اندیشی... الله اکبر از این زاویه دید به زندگی ...
نان را گرفتم و به منزل مراجعت نومودم ...اما این سخنان نغز همچنان داخل جمجمه ام می پیچید تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم سری به این تر نت بزنم و خالق این شاهکار رو بشناسم شاید پی به این راز بزرگ ببرم که کی از والده ی محترمشون قهر نومودن ...
اما دست تقدیر باز هم به رسم عادت دیرینه اش بازی دیگری برایم رقم زده بود اولین گزینه ی پیشنهادی گوگل مسحور کننده بود " همه چی داغونه... من چقد بدبختم..."و به این ترتیب بود که با این گزینه من به وبلاگ دکتر احمدی (وب نوشته های یک جراح) هدایت شدم و با این کلیک شاید اولین سنگ بنای وبلاگ نویسی من نهاده شد.
وبلاگ دکتر احمدی بسیار توجهم رو جلب کرد بطوریکه هر چند وقت یک بار سری به وبلاگشون میزدم و مطالبشون رو میخوندم اما اثری از خودم به جا نمیگذاشتم ... مدتی طولانی وبلاگشون رو خاموش میخوندم و گاهی هم به سایر وبلاگها سرک میکشیدم تا اینکه یک روز ازاین خموشی در اومدم و سکوت رو شکستم و به این ترتیب بانو آریایی در کامنتدونی دکتر احمدی زاده شد ...
باقی ماجرا رو هم اکثر دوستان قدیمی در جریان هستند ... نهایتا هم شهریور 91 وبلاگ * آن روزها گذشت دگر آرزو مکن *را با نویسندگی کودک درون آریا و مدیریت شیخ آریای کبیر ( والد درون آریا) و نظارت بانو آریا (بالغ درون آریا) افتتاح کردم .
نوشتن تو وبلاگمو دوس دارم . قبلا هم گاهی برای خودم توی دفترچه های یواشکی خودم مطالبی نوشتم و هنوز هم مینویسم .دوستان مجازی خوبی از طریق وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی یافتم که شاید هرگز نتونم تو دنیای واقعی بیابم و از این بابت بسیار خوشحالم . 
وبلاگم با اون رنگ آریائی اش لحظات رنگین کمانی و ارزشمند و بسیار شادی رو برای دنیای سوت و کور و پر از تنهایی درونم به ارمغان آورد .
اگرچه برای نگاشتن مطالب وبلاگم وقت میگذارم و تلاش میکنم تا مطالب شاد و پر انرژی بنویسم و یک محیط صمیمی تو وبلاگم بوجود بیارم ،.اما به شدت معتقدم که بدون همراهی خوانندگان خوبم هرگز نمی تونستم به کارم دلگرم بشم .
حضور گرم و صمیمی خوانندگانی چون : بهترینم ، آرتمیس عزیز.فروغ دیدگان .خبرنگار مهربون. ماریای شاد و پر از انرژی .فضایی کم گوی و گزیده گوی چون دُرّ . پسرک بی همتا و نائب برحقش شوخ شب فیلسوف ( وانتید). یاس گلم .مصی گلابم.ذفرون ته تاغاری. قوی سیاه با اعتماد به نفس .باد صبای دانا .آسیه ی خوبم . باران نازنینم .مولود دانشمند . نیرای با شکوه. ساده باجی صمیمی . عزیزان دلم یاسمین و صالحه . مامان خانوم . سر کار عالیه خانوم مهندس . نقاشچی شریف. دکترین شریفین غلامان علی و همه و همه ی دوستانی که وقت گرانبهای خودشون رو صرف خوندن نوشته های من میکنند .

من برای اینکه عدالت رو رعایت کنم از چهار نفر میخوام دعوت کنم ( دو نفر از خانومها و دونفر از آقایون )

دعوت میکنم از : نیرا
دعوت میکنم از : مولود 
دعوت میکنم از :  فضایی
دعوت میکنم از : قوی سیاه

تذکر:اینقدر به خبرنگار اصرار نکنین که تو این بازی شرکت کنه . آخه واسه چی این کودک نوپا در عرصه ی وبلاگ نویسی رو در تنگنا قرار میدین !!! همگی خوب میدونیم که چرا وچگونه شروع به وبلاگ نویسی کرد...

خوب :امروز راننده ی یک ون رو دیدم که تو ایستگاه خطی ها کنار خیابون سجاده شو پهن کرده بود و نماز میخوند . خیلی وقت بود که از این صحنه ها ندیده بودم . دلم پر کشید.
 یاد حکایتی افتادم :
شیخ ابوسعید ابوالخیر را گفتند: «فلان کس بر روی آب می‌رود.» گفت: «سهل است، بزغی و صعوه ای نیز برود». گفتند :«فلان کس در هوا پرد.» گفت:«مگسی و زغنه‌ای می‌پرد.» گفتند: «فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌شود.» شیخ گفت:«شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌شود. این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و بخورد و در میان بازار در میان خلق ستد و داد کند و با خلق بیامیزد و یک لحظه، به دل، از خدای غافل نباشد.

بد:یه خیر ندیده ای برای یکی از وبلاگ نویسان خیّر دردسر درست کرده . واقعا عجب دنیایی شده ...
لطفا سری به این لینک بزنید و اگر کمکی از دستتون بر میاد دریغ نکنید . رمز رو من دارم اگر فکر میکنید با توجه به پست کمکی از دستتون برمیاد، رمزادامه ی مطلب رو در اختیارتون میذارم.

زشت : دیروز شاهد فحاشی 4 عدد از این دخترای سانتی مانتال و به قول معروف افاده ها طبق طبق (تبق تبق؟) بودم که واقعا دلیل موجهی برای اینکارشون به هیچ وجه وجود نداشت و حتی مقصر هم بودند و باید عذر خواهی می کردند. خواستم برم بگم حیف این رنگ و روغنی که به خودتون مالیدین و ماشین زیر پاتون نیست، اینجوری رفتار میکنین ؟ اما بعدش گفتم چند تا آب نکشیده شو نثارخودم میکنند بی خیال شدم . باور کنید نفری اندازه ی جهار صد چوق رنگ و روغن به خودشون مالیده بودن اونوخ ملت نشستن و دارن راجع به گرونی پسته و پراید و تحریم ها صحبت میکنن .

+ فردا عصرعازم یک سفر استانی هستم . اگر چند روزی کامنتها تائید نشد و بهتون سر نزدم بدونید قضیه از چه قراره . به اطلاعتون میرسونم به هیچ وجه پای خوشگذرانی در کار نیست و عازم یک حامبال پارتی از نوع فول آپشن هستم .اما به یاری خدا و دعای شما از پس همه ی کارها بر خواهم آمد.
اِجالتاً اینو بخونید ( ترجیحا با سوز و گداز و کاملا مطابق با روش خانوم حمیرا)

آریا ، رفته سفر ، کی برمیگرده؟؟؟!!!
چشمونم ، مونده به در، کی برمیگرده؟؟؟!!! 
رفته و  غمش نشست ،روی دو دیده!!! 
از یه عالم بی خبر ،کی بر میگرده؟؟؟!!! 

تا برگردم...   

++ از اول زمستون تا حالا حسرت یه برف درست و حسابی به دلمون مونده بود . امروز دقیقا روزی که من رفتنی ام نیم متر برف اومده ...از پنجره نگاه می کنم ... منظره ی زیبائیه... سفید و با شکوه ... بسیار چشم نواز ...دلم میخواست دوربین رو برمی داشتم و میزدم بیرون ... دلم میخواست نشستن دونه های برف رو روی صورتم حس می کردم ...اما با این همه کاری که ریخته دور و برم چه کنم ؟... 


[ چهارشنبه 16 اسفند 1391 ] [ 09:47 ق.ظ ] [ A-R-I-Y-A ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


کاش می شد باز هم برگشت تا آن روزها...
............................
وقتى دلت میگیرد...جلوى آینه مى ایستى... رژلب مى زنى...کمى عطر...
نیش خندى میزنى به خودت...
به دلتنگى هایى که برایشان نقاب مى دوزى...
لباس رنگى ات را مى پوشى...
موهایت را مى بندى...
چند دانه اى مروارید به بغض هایت مى آویزى
در آخر آنقدر زیبا مى شوى که همه شک مى کنند,
محال است بفهمند که
"دلتنگ ترینی "

آمار سایت
مهربونای امروز : نفر
نگاههای قشنگ دیروز : نفر
كسانیکه زحمت کشیدن : نفر
عزیزان این ماه : نفر
نازنینان ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

بازیچه

  • خسوف