تبلیغات
آن روزها گذشت دگر آرزو مکن

آن روزها گذشت دگر آرزو مکن
 
قالب وبلاگ
نویسنده
میخونمشون
شما هم بخونید
سلااااااام، سلام به روی ماهتون ، به چشمون سیاهتون .(حالا رنگای دیگه هم بود اشکالی نداره .اینو به خاطر وزن شعریش گفتم )
پاشین بیاین که آریا بالاخره بعد از یک هفته با یه تریلی 18 چرخ اومده. فقط نوگلای باغ وبلاگستان ! حواستون باشه یه وخ خدای نکرده زیر چرخای تریلی نرین که حالا حالاها کار دارم باهاتون .

+ یکی دو روز پیش طی یک حرکت کاملا بانو منشانه تصمیم به پخت نوعی نان سنتی با نام محلی فتیر گرفتیم. روش پخت این نان را سال ها پیش از خانوم مسنی که از اهالی روستاهای اطراف کوه حیدر بابا  (همان کوه شعر معروف شهریار)بود، یاد گرفتم .اما فرصتی برای امتحانش پیدا نشده بود. تا همین یکی دو روز اخیر.خلاصه مواد اولیه را تهیه نمودیم و آستین ها را بالا زدیم و خمیر را آماده کردیم و سنگ های مناسبی را که با همین دستهای خودمان یافته بودیم ، کف ظرف مناسبی چیدیم تا مثلا تنوری درست کرده باشیم و مشغول پخت نان شدیم .واقعا که نانوایی کاری بس دشوار است . در طول مراحل پخت مدام به نانواهای بینوایی که برای خرید نان به آنها مراجعه کرده بودم و خرده هایی که به کارشان گرفته بودم می اندیشیدم .نهایتا هم چون آه مظلوم هرگز بی ثمر نمی ماند ،هر پنج انگشت خود را سوزاندیم(یه همچین آدم کدبانویی هستم بنده ).خلاصه نان ها آماده شد .جای تک تک تان خالی. بسیار هم عالی شد .با بویی مطبوع و طعمی دلپذیر.بفرمایید فتیر.

ریا کار نوشت :حالا که رفتیم تو کار خوردنی جات بد نیست یه خاطره هم تعریف کنم براتون. در روزی از روزهای سال پیش مطلع  شدیم که امر خیری در شرف وقوع است. به این نحو که سالنی در یکی از مناطق خوش نشین شهر در نظر گرفته شده تا کسانیکه تمایل دارند،غذای خانگی درست کنند و اونجا به قیمت خدا تومن به مرفهین بی درد و مایه دارعرضه کنند و در آمد حاصل از این کار صرف امور خیریه بشه .ما هم سریعا دست به کار شدیم و از آنجایی که از یک مازوشیسم مزمن رنج میبریم دلمه ی برگ مو را برای تهیه در نظر گرفتیم .یک روز قبل از روز موعود کلیه ی کارها اعم از گرفتن سبزی و پاک کردن و شستن و خرد کردن و آماده کردن دلمه ها را به تنهایی و با همین دستانمان انجام دادیم .که حقیقتا انجام این کارها به تنهایی کاری بسیار طاقت فرسا بود .آفتاب بتازگی غروب کرده بود و من در حالیکه بسیار خسته و کوفته بودم با شعفی وصف ناپذیر به ظرف بزرگی از دلمه چشم دوخته بودم و در حال کشیدن نقشه های شوم جهت فروختن حاصل دسترنجم به قیمت خون کلیه نیاکانم به مرفهین بی درد بودم(البته نا گفته نماند که خودم قصد رفتن به سالن رو نداشتم و قرار بر  این بود که غذا رو توسط کسی به محل مورد نظر بفرستم )که ناگهان زنگ تلفنم به صدا در آمد 
+الو . بفرمایید.
-سرکار خانوم آریا؟
+بله بفرمایید خودم هستم. 
-تماس گرفتم خدمتتون عرض کنم جریان فردا کنسل شده!!!!! 
+چی ؟؟؟ چرا ؟؟؟
-برای مراسم تعدادی بنر تبلیغاتی درمناطقی از شهر نصب کرده بودیم که فاقد مجوز شهرداری بوده . الان شهرداری اومده تمام کاسه کوزه مونو به هم ریخته و کلی خط و نشون برامون کشیده که مگه اینجا شهر هرته . همه چی نظم و قانون داره تو این مملکت وهر کاری باید از راه اصولیش انجام بشه و...
+خب بیشتر تلاش میکردین . توجیه شون میکردین که این کار جهت انجام امور خیریه صورت گرفته و ...
-متاسفانه ما تمام تلاش خودمون روکردیم اما با عرض شرمندگی نتیجه نداد .
دیگه از حال روزم چیزی نمی گم چون کاملا واضح و آشکار هست براتون. 
تنها کاری که قبل از خواب تونستم انجام بدم این بود که روح و عمه ی کلیه ی مسئولین و دست اندرکاران این فاجعه ی عظیم رو ندایی جانانه دادم از نوع مثبت هیجده . گرچه برایم واضح و مبرهن بود که نه به روح اعتقادی دارند و نه صاحب عمه اند .
روز بعد دلمه ها را در معرض آتش قرار دادیم و تعدادی نان تهیه کرده و لقمه هایی از نوع* ننه قربانتان برود* آماده نمودیم و در مسجد پر جمعیتی از محلات پایین شهر، دم غروب، که اتفاقا مصادف با "لیلة الرغائب" بود خدمت خلایق روزه دار تقدیم نومودیم .


شیدا نوشت : هر چند وقت یه بار پیامکهایی از ناکجا آبا برام ارسال میشه . که مثلا برای باخبر شدن از اخبار ورزشی کلمه ی *ورزشی* را به شماره ی* نود* ارسال کنید یا برای باخبر شدن از اخبار اقتصادی کلمه *دلار* را به شماره ی *63* ارسال کنید و از این قبیل خزعبلات... 
اما چند وقت پیش پیامکی گرفتم که موضوعش ارسال نکات زبان انگلیسی بود .خلاصه کلمه مورد نظر رو به شماره ی گفته شده فرستادیم و هر روز پیامکی که حاوی نکات جالب زبان انگلیسی بود، برام ارسال میشد که البته بصورت سوال بود و من باید جواب رو براشون میفرستادم. اما چون اغلب مواقعی که این پیامک ها میرسید فرصت چندانی نداشتم وسرگرم کارام بودم فقط به خوندنشون اکتفا میکردم. ولی دیروز موقعی که پیامک مذکور رسید بیکار بودم و جواب رو براشون ارسال کردم هر بار که جواب رو میفرستادم سوال دیگه ای برام ارسال میشد . هر چند میدانستم جیبم در شرف خالی شدن است اما خب همیشه علم بهتر از ثروت میباشد .واما این سوال ها همراه سخنانی بسیار نغز جهت تشویق بنده بود که تا کنون به عمرم از کسی نشینده بودم به عنوان مثال به این جواب ها توجه کنید 
- باور نکردنی ست شما اکنون در سطح متوسط هستید. 
- آفرین بر شما . آری همین است .
- عالی بود با این منوال به زودی شما به تدریس انگلیسی خواهید پرداخت.(اینجا یاد نوستراداموس افتادم )
- همین است هیچ سوال سخت دیگری برای شما وجود ندارد. 
- شما بزودی انگلیسی را روان صحبت خواهید کرد. 
- ظاهرا شما همه چیز را میدانید(اینجا دیگه دماغم با سقف زاویه ی 85 درجه ساخته بود ) 
- نه اشتباه کردید افراد با هوش از اشتباهات خود درس میگیرند.( اینجا مطمئنم جوابم درست بود بی معرفت برای اینکه روی منو کم کنه اینجوری نوشته بود) 
- شما به اندازه ی یک سر سوزن با سطح بعدی فاصله دارید. 
- شما اکنون به سطح پیشرفته ترقی کردید بسیار عالی. 
- شما امروز پیشرفت خوبی داشتید با این سرعت یادگیری به زودی روان صحبت خواهید کرد پیش از کلاس فردا کمی استراحت کنید( اینو که گفت نعره ها بر کشیدم و شیفته ی این پیامک ها شدم )


رویا نوشت : این قسمت فکر میکم باید در ارتباط تنگاتنگی با قسمت قبلی  یباشه . شب خوابیدیم و در خواب مشاهده نومودیم که سوپر وایزر یک هیئت بازدید کننده از یک آکادمی زبان انگلیسی در ایران هستیم . مطمئنا هرگز به خاطر همایونیتان خطور نخواهد کرد که که در راس این هیئت باز دید کننده چه کسی قرار داشت .بله اوشون کسی نبودند جز ایشون
نکته ی نغز این رویا این بود که ایشون با همگان به زبان انگلیسی صحبت می نمودند بعد اونوخ با بنده به زبان شیرین   آذری  داد سخن میدادند. خدایی رویا رو حال میکنین ...

[ پنجشنبه 3 اسفند 1391 ] [ 02:54 ب.ظ ] [ A-R-I-Y-A ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


کاش می شد باز هم برگشت تا آن روزها...
............................
وقتى دلت میگیرد...جلوى آینه مى ایستى... رژلب مى زنى...کمى عطر...
نیش خندى میزنى به خودت...
به دلتنگى هایى که برایشان نقاب مى دوزى...
لباس رنگى ات را مى پوشى...
موهایت را مى بندى...
چند دانه اى مروارید به بغض هایت مى آویزى
در آخر آنقدر زیبا مى شوى که همه شک مى کنند,
محال است بفهمند که
"دلتنگ ترینی "

آمار سایت
مهربونای امروز : نفر
نگاههای قشنگ دیروز : نفر
كسانیکه زحمت کشیدن : نفر
عزیزان این ماه : نفر
نازنینان ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

بازیچه

  • خسوف