تبلیغات
آن روزها گذشت دگر آرزو مکن

آن روزها گذشت دگر آرزو مکن
 
قالب وبلاگ
نویسنده
میخونمشون
شما هم بخونید

امروز به مناسبت روز دانشجو تصمیم دارم یه خاطره ی دانشجویی بنویسم البته خاطره که چه عرض کنم بهتره بگم فاجعه

عرض کنم خدمتتون که 4 سال دوران کارشناسی ما هم مثل همه به همراه خاطرات تلخ و شیرین که البته بیشترشان شیرین بودند گذشت و در پایان تصمیم گرفتیم یک جشن به یاد ماندنی تدارک ببینیم تا خاطره ای خوش از این دوره در یادها باقی بماند.

از آنجایی که کلاس ما همیشه از  نظر هماهنگی و صمیمیت بین دانشجویانش در جمع  بقیه ی گروها و ورودیهای دانشکده زبانزد خاص و عام بود و به حالش غبطه ها می خوردند تمامی توان و انرزی خودمان را به کار گرفتیم تا مراسمی در خور اسم و رسممان ترتیب بدهیم. و با همین هدف برنامه ریزی ها ، بر آورد هزینه هاو تقسیم مسئولیت ها انجام شد و مهمانها دعوت شدند.

و از آنجایی که رشته ی تحصیلی ما در ارتباط با تکنولوژی فر آوری مواد غذایی بود تصمیم گرفتیم تا به جای پذیرایی ها ی مرسوم  با حاصل دسترنج خودمان از مهمان ها پذیرایی کنیم. خلا صه پس از شور و مشورت و تجمیع افکار به این نتیجه رسیدیم که چون هوا بسیار گرم هست (تاریخ جشن تیرماه بود ) و سالن آمفی تئاتر دانشکده در اثر ازدحام جمعیت گرم خواهد بود بهتر است که از مهمان ها با بستنی مخصوص پذیرایی کنیم.

دانشکده ی ما دارای یک مرکز تحقیقاتی بزرگ و مجهز بود که خارج از شهر قرار داشت و کلاس های برخی از دروس عملی در این مرکز برگزار می شد . پس از نامه نگاری و طی مراحل اداری و کسب اجازه از محضر مدیر گروه و ریاست دانشکده ،یک گروه 8 نفره از دانشجویان یک روز قبل از مراسم به مرکز تحقیقات رفتیم تا هنرمندی خودمون رو به نمایش بگذاریم.تو مرکز پس از طی مراحل لازم که حدود 6-7 ساعت طول کشید بستنی برای پذیرایی از 300 نفرآماده شد . برای سهولت حمل و نقل و جهت جلوگیری از آب شدن بستی هنگام انتقال از مرکز تحقیقات به دانشکده  قرار بر این شد تا بستنی رو داخل حلب های 5 کیلویی مخصوص بسته بندی کنیم .

مراحل پایانی هم انجام شد و آخر وقت بود و ما داشتیم برای برگشتن آماده می شدیم .در همین حین یکی از دانشجویان کارشناسی ارشد که مشغول انجام پروژه ی تحقیقی خودش بود  به ناگاه از راه رسید و پرسید: ظروف بسته بندی  از کدام قسمت برداشته شده؟

و به محض شنیدن آدرس محل مورد نظر رنگ از رخسارش پرید . وقتی جریان را جویا شدیم متوجه شدیم که ای دل غافل ، در گوشه ای از جعبه ی ظروف بسته بندی  یک عدد موش عظیم الجثه در کنج غربت خویش تنها و بی کس جان به جان آفرین تسلیم نموده است .

دقایقی چند سکوتی مرگبار بر فضا حاکم شد ولی به ناچار باید وارد مرحله ی مدیریت بحران می شدیم. دو راه بیشتر به مغز متفکرمان( شما بخوانید جلبکی مان ) خطور نکرد

1-باید قید پذیرایی از مهمان ها را می زدیم چون کل پول تو جیبی دانشجویی خودمان را به علاوه ی 3-4 برابرش که با هزار و یک بدبختی از والدینمان قرض کرده بودیم خرج شده بود و حتی یک ریال نیز باقی نمانده بود

2-به خدا توکل نموده و بستنی موشی را به خورد مهمان های بخت برگشته می دادیم

که البته گزینه ی دوم با قید یک فوریت که آبرویمان در خطر است و چون موش مرحوم 7-8 ردیفی با ردیف ظرف های  استفاده شده فاصله داشته و بین ردیف ها دیوارهای مقوایی قرار داشته  و ان شاا... میکرو ارگانیسم های بیماریزا حال و حوصله ی تکثیر و انتقال به ظروف استفاده شده را نداشته اند تصویب شد

در ضمن گروه 1+8 تصویب نمود که این راز تا ابد سر به مهر باقی بماند.

آفتاب روز بعد پس از یک شب کابوس مانند طلوع کرد و مراسم آغاز شد . باید بودید و می دیدید (چون شنیدن کی بود مانند دیدن )

که ملت چطور با به به و چه چه بستنی حاصل دسترنج عده ای عاری از شعور را نوش جان میکردندو حتی عده ای که بدون دعوت تشریف آورده بودند و از شانس خوش شان بستنی نصیب شان نشده بود چطور اعتراض می کردند.

خلاصه آن روز به یاد ماندنی در ظاهر بسیار آبرو مندانه به پایان رسید  و خاطره ای خوش در ذهن خیلی ها بر جا گذاشت  و خوشبختانه لطف خداوند رحمان و رحیم مثل همیشه شامل حال ما شد ومشکلی برای کسی پیش نیامد ولی من یکی که هر جا صحبت از جشن فارغ التحصیلی و پذیرایی و بستنی و شعور و شرافت و این قبیل موارد به میان می آید عرق شرم بر پیشانی ام می نشیند

به یقین راه حل های بهتری نیز وجود داشت ولی خدایا تو خود میدانی که ما جوان بودیم و جاهل پس خودت این نادانی را بر ما ببخشای و سر پل صراط مارا از شر کسانی که بستنی موشی را تناول نمودهاند در امان بدار.

پیام اخلاقی : اگر روزی گذرتون به کلبه ی درویشی این بنده ی حقیر سراپا تقصیر افتاد و اگر احیانا ماکولات و مشروبات پذیرایی حاوی بقایای موجوداتی بود که بر اثر سانحه ای دار فانی را وداع گفته اند به هیچ وجه نگران سلامتی وجود نازنین تان نباشید چون  بدون شک این برچسب را بر روی میز پذیرایی مشاهده خواهید نمود :

May contains traces of passed away organisms 


[ پنجشنبه 16 آذر 1391 ] [ 09:27 ق.ظ ] [ A-R-I-Y-A ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


کاش می شد باز هم برگشت تا آن روزها...
............................
وقتى دلت میگیرد...جلوى آینه مى ایستى... رژلب مى زنى...کمى عطر...
نیش خندى میزنى به خودت...
به دلتنگى هایى که برایشان نقاب مى دوزى...
لباس رنگى ات را مى پوشى...
موهایت را مى بندى...
چند دانه اى مروارید به بغض هایت مى آویزى
در آخر آنقدر زیبا مى شوى که همه شک مى کنند,
محال است بفهمند که
"دلتنگ ترینی "

آمار سایت
مهربونای امروز : نفر
نگاههای قشنگ دیروز : نفر
كسانیکه زحمت کشیدن : نفر
عزیزان این ماه : نفر
نازنینان ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

بازیچه

  • خسوف