تبلیغات
آن روزها گذشت دگر آرزو مکن

آن روزها گذشت دگر آرزو مکن
 
قالب وبلاگ
نویسنده
میخونمشون
شما هم بخونید
به محض تماس اولین لقمه با پرزهای چشایی اش ، اشک در چشمانش حلقه می زند ...
طعم تند ساندویج همبرگر ...و به دنبالش ، هجمه ی خاطراتی دور ...
گاهی رایحه ی عطری خاص و یا نوای موسیقی بخصوصی انگار دستت را میگیرد و تو را به زمانی در گذشته پرت میکند . همین موضوع گاهی در مورد یک طعم خاص نیز صدق می کند .
از زمانیکه طعم همبرگری این چنین تند را تجربه کرده است شاید سال ها میگذرد ...قطره ی اشک از چشمش به پایین می غلتد... متوجه نگاه متعجب اطرافیان می شود ... با خنده می گوید : چقدر تند و تیز است ... همین یک جمله برای نجاتش از شر نگاهایشان کافی ست ... دوباره او میماند و خاطرات سالهای دور ...
تمامی صحنه ها پیش چشمش ظاهر میشوند ... اسلاید به اسلاید ... با تمام وجود حس شان میکند ... همان طعم ... همان بو ...
صدای بوق ماشین ها ...لامپ های نئون باریک و قرمز رنگ مغازه ی ساندویج فروشی ...صندلی عقب مرسدس بنزی که آن موقع ها قدیمی نبود ...صحبت های خواهر و برادر و دختر عموها ... صدای خنده های کودکانه ی گاه و بی گاهشان ...دخترکی ده دوازده ساله ، خزیده به گوشه ای از صندلی عقب ماشین تا چهره اش را پشت صندلی راننده پنهان کند، مبادا عموی مهربان ، توی آینه متوجه گونه های خیسش شود ... پدر هم گاهی اینجا شام مهمانشان می کرد ...با پدر هم که می آمدند ،گاهی مغازه زیادی شلوغ بود و مجبور می شدند داخل ماشین غذا بخورند ...پدر همیشه حواسش بود دخترکش غذایی که زیادی تند باشد را دوست ندارد ، موقع سفارش غذا حتما این موضوع را گوشزد می کرد ...غذا زیادی تند است ... تمام فضای دهنش می سوزد ... پدر نیست ... چشمانش می سوزد ... اما دلش بیشتر ...این وقت شب ، مادر تنهاست ...فقط خدا می داند که چقدر دلش میخواهد تا برای مادر هم غذایی بگیرند ... اما جرأت نمی کند خواسته اش را به زبان بیاورد ...شاید هم غرور نوجوانی اش اجازه نمی دهد ... کسی چه می داند !!!


+ چندیست پذیرای تعداد معتنابهی میهمان از آب گذشته و نگذشته هستیم .در قسمتی از این پذیرایی ها ، که مربوط به ورود خاله زاده های گرام مان به میهن عزیز بود به رسم میهمان نوازی تصمیم گرفتیم برویم استقبال اما اینقد روح عمه ی در گذشته و وجود عمه ی در قید حیاتمان را قسم دادند که نیا ، ما هم منصرف شدیم و قرار بر این شد که آدرس منزل را برایشان اث ام اث کنیم. ما هم آدرس را نگاشتیم و محض تلطیف فضا تیکه ای آآآآذری در پایان هم اضافه نومودیم و فرستادیم اما از بخت بد راننده ای که تقدیرش رساندن میهمانهای ما به منزل همایونی بود ، کلمات در بین راه پس و پیش میشوند و " آن " تیکه ی آذری بعد از کلمه ی بلوار داخل آدرس قرار میگیرد . راننده ی بخت برگشته چهل و پنج دقیقه ی تمام ،کل شهر را به دنبال بلوار کذایی میگردد. تا اینکه به مغز جلبک فک و فامیل های ما خطور میکند که کلمات پس و پیش شده اند . راننده هم که از قرار معلوم آآآآآذری بوده- اصن این ترکا کره ی زمین رو قبضه کردن . حتی شنیده داریم تعدادی از دانشمندان سازمان فضایی ناسا ترکن ( به قول ماریای عزیزم مخخخخخخخخ)-وقتی متوجه میشه جریان از اون قراره اینقد میخنده که میکوبه به ماشین جلویی، از پشت هم یه ماشین دیگه میکوبه به ماشین این بنده ی خدا ... خلاصه ماجرا رو که برامون تعریف کردن بسیار روانشاد شدیم ... تازه این عزیزان دل انگیز من دکتری هم میخونن


++ این عکس رو ببینید ... این عکس متعلق به پارچه ی چادری عقد کنان مادر بزرگ فقید بانو آریای کبیر میباشد که بتازگی توسط ایشان کشف شده ... الان میفهمم جد و آبادی خوش سلیقه بودیم ... در ضمن کششمون به این رنگ خاص هم ژنتیکیه  

[ پنجشنبه 31 مرداد 1392 ] [ 05:10 ب.ظ ] [ A-R-I-Y-A ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


کاش می شد باز هم برگشت تا آن روزها...
............................
وقتى دلت میگیرد...جلوى آینه مى ایستى... رژلب مى زنى...کمى عطر...
نیش خندى میزنى به خودت...
به دلتنگى هایى که برایشان نقاب مى دوزى...
لباس رنگى ات را مى پوشى...
موهایت را مى بندى...
چند دانه اى مروارید به بغض هایت مى آویزى
در آخر آنقدر زیبا مى شوى که همه شک مى کنند,
محال است بفهمند که
"دلتنگ ترینی "

آمار سایت
مهربونای امروز : نفر
نگاههای قشنگ دیروز : نفر
كسانیکه زحمت کشیدن : نفر
عزیزان این ماه : نفر
نازنینان ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

بازیچه

  • خسوف