تبلیغات
آن روزها گذشت دگر آرزو مکن

آن روزها گذشت دگر آرزو مکن
 
قالب وبلاگ
نویسنده
میخونمشون
شما هم بخونید
تا حالا براتون پیش اومده که بی خبر از همه جا سرگرم کارهای روزانه تون باشین و ناگهان بهتون خبر بدن که یکی از متعلقاتتون پیدا شده ! درحالیکه شما حتی از گم شدنش هم بی خبر بودین ؟ 
بعد از شنیدن خبر حس عجیبی به آدم دست میده . حسی آمیخته از گیجی و منگی و در عین حال خوشحالی ، به همراه اندکی چاشنی ضایع شدن . البته کمی بیشتر از اندکی ...
تصور کنین بانو آریا تو خونه مشغول انجام کارهاش هست که نوای دل انگیز ویولن ( صدای زنگ گوشیمه ) توجه شو به خودش جلب میکنه یه نگا به گوشی ... یا خدا ... استاد این وقت شب واسه چی تماس گرفته ( البته منظور از این وقت شب همون ساعت نه ، نه نیمه ، یه وخ دلاتونو روانه نکنین )
من : سلام استاد 
استاد : سلام خانوم ... 
احوالپرسی و اینا 
من : خیر باشه استاد چه عجب این موقع تماس گرفتین؟ 
استاد : تو خیر بودنش که شکی نیست ... زنگ زدم بگم کیفتون پیدا شده !
من : 0-o
استاد: الو ... الو ... صدا منو دارین؟ 
من : شرمنده متوجه منظورتون نشدم !!!
استاد : عرض کردم کیفتون پیدا شده .
من: کیف من ؟ نه بابا !!! شما مطمئنید  واسه منه ؟
استاد : گویا مشخصات شما توش بوده !
من: عه ه ه ... حالا چه رنگی و چه شکلی هست ؟
استاد : خانوم من چه میدونم ... کیف شماس ... از من میپرسین ؟
من : آخه من کیف گم نکردم !
استاد : مطمئنید ؟
من : بعله ه ه ه 
استاد : حالا وسایلتونو یه نگا بندازید ... ضرری نداره. 
من :بسیار خب ... چن لحظه .
... پس از بازدید کیف همایونی کاشف به عمل می آوریم که کیف پولمان مفقود گردیده است ... اما هنوز دوزاریمان نزول اجلال نفرموده اند که قضیه از چه قرار است ...
من : الو استاد ... حق با شماست  کیف پولم گم شده ... میشه بپرسم کجا پیداش کردین ؟
استاد : خانوم کسی دیگه پیداش کرده با من تماس گرفتن... 
آنچنان گیج شده بودم که مپرس ...هزار تا علامت سوال تو مغزم داشتن بندری میرقصیدن ... کیفم کجا گم شده ... کی پیداش کرده ... واسه چی به این بنده خدا زنگ زدن ... اصن از کجا فهمیدن کیف واسه منه ... و...
از بس مثه این جلبکا سوالای بی ربط پرسیدم فک کنم استاد داشت دنبال دیواری میگشت تا مغزشو متلاشی کنه و از دست من راحت بشه .

خلاصه جریان از این قرار بوده که اینجانب پس از خرید از سوپرمارکتی در مرکز شهر هنگام نشستن تو ماشین کیف همایونی را پرتاب نوموده ایم و کیف در فضای مابین در و صندلی مستقر شده و سپس به نقطه ای دیگر در همان نزدیکی روانه می شویم تا کار خیری نوموده و یکی از بستگان را که منزلشان تقریبا در همسایگی منزل ماست از محل کارشان به منزل برسانیم. باز شدن در ، توسط آن عزیز همان و سقوط کیف مبارکمان بر زمین همان ...
کیف توسط دوتا پسر بچه ی 18-19 ساله پیدا میشه .خوشبختانه کارت استادم و کارت عابر بانکم تو کیف بوده ... خدا خیرشون بده تماس میگیرن و باقی ماجرا ...
فردای اون روز رفتم و کیف رو از همون دو نفر در حالیکه قیافه هاشون اینجوری  بود تحویل گرفتم .

بزرگداشت نوشت : خبرنگار این هدیه به مناسبت روز خبرنگار تقدیمت.( این کودک درونمه ها ).
 میگم تو شهرما سه روز همه ی خبرنگارا قراره از سیستم حمل و نقل رایگان استفاده کنن . خبرنگارم نشدیم مفتکی بریم اینور اونور ... والا .

سوال : کسی میدونه اگه قالبی مختص بلاگفا طراحی شده باشه ، چطور میشه کدهاشو تغییر داد تا با میهن بلاگ هم سازگاری داشته باشه ؟ میخوام برای جشن تولد قاب آریایی م پیرهن نو تنش کنم .

** داشت پاک یادم میرفتا... داغلاری سوکر تیرختووووور











خنده هات بغل بغل رازقیه !

[ سه شنبه 15 مرداد 1392 ] [ 08:52 ب.ظ ] [ A-R-I-Y-A ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


کاش می شد باز هم برگشت تا آن روزها...
............................
وقتى دلت میگیرد...جلوى آینه مى ایستى... رژلب مى زنى...کمى عطر...
نیش خندى میزنى به خودت...
به دلتنگى هایى که برایشان نقاب مى دوزى...
لباس رنگى ات را مى پوشى...
موهایت را مى بندى...
چند دانه اى مروارید به بغض هایت مى آویزى
در آخر آنقدر زیبا مى شوى که همه شک مى کنند,
محال است بفهمند که
"دلتنگ ترینی "

آمار سایت
مهربونای امروز : نفر
نگاههای قشنگ دیروز : نفر
كسانیکه زحمت کشیدن : نفر
عزیزان این ماه : نفر
نازنینان ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

بازیچه

  • خسوف